عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )
98
مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )
است . شمس بسيارى از مشايخ زمان خود را ديده بود ولى هيچكدام نتوانسته بودند او را تحت سيطرهء خويش درآورند . شمس جز مولانا از هركس ديگرى كه سخن مىگويد ، گويى خود را يك سر و گردن بالاتر مىبيند و از اوج به همه نظاره مىكند . از فحواى گفتارش چنين استنباط مىشود كه در مقام مقايسه برآمده است و نوعى تشخص و اهميت خاص از گفتارش مىتراود . از عبارات زير بوضوح برمىآيد كه او بزرگترين مشايخ زمانش را چگونه مىديده است : " دى از شكم مادر برون آمده است ، مىگويد : من خدايم . بيزارم از آن خداى كه از فلان مادر بيرون آمده است . خدا خداست . فلانى از سفر دور به آوازهء فلان شيخ بيامد . چون برسيد گفتش : چه آمدى ؟ گفت : به طلب خدا . گفت : خدا گيرى . در هوا گرد در كسى گرد همين بود برو باز كرده . گفتم : سرد گفت و كفر گفت . و آنگه كفر سرد و دشنام آغاز كردم و در راندم و رها نكردم . نه نجم كبرى را نه خوارزم را ، نه رى را ، چه غم دارم ؟ حق تعالى چون سر خود را از اين بنده دريغ نمىدارد . . . " « 1 » . كسانى كه شمس را به طريقتى منسوب داشتهاند ، كوشيدهاند كه با توجه به مشايخى كه شمس به ديدارشان نايل آمده ، او را در دايرهء طريقتى محدود كنند . غافل از آنكه شمس از شمار آن عارفان نيست كه در تنگناى محدودهاى بگنجد و به طريقتى وابسته بماند . خود او اشاره مىكند كه : پيوسته آب از سرچشمه مىنوشد . مىگويد : " هركس سخن از شيخ خود گويد . ما را رسول عليه السلام - در خواب خرقه داد ، نه آن خرقه كه بعد از دو روزه به درد و ژنده شود و در تونها بدان استنجا كنند ، بلكه خرقهء صحبت ، صحبتى كه نه در فهم گنجد ، صحبتى كه آن را دى و امروز و فردا چه كار ؟ . . . . . " « 2 » صوفيان به شيخى كه بدون مرشد به مقامى روحانى نايل آيد ، " اويسى " گويند اين مشايخ جذبهاى فوقالعاده دارند و حقيقتا " آئين اويسى " قدرت ضمير نابخود را برملا مىكند . شمس مىگويد كه خرقه از شخص پيامبر دريافت كرده است ، نه از مشايخ ديگر ، او با اين بيان مىخواهد علو مقام خويش را آشكار كند . ولى ما
--> ( 1 ) مقالات ، چاپ عماد ، ص 93 ( 2 ) مقالات ، چاپ عماد ، 59